شطرنجی بخوانید!
اشاره: کمکم صدای پای انتخابات مجلس به گوش میرسد، آن هم از نوع دور دومش. صدا و سیما هم روال همیشهگیاش در تبلیغات دوپینگی از چنین برنامههایی را شروع کرده. روالی خنک(به ضم نون!) و نخ نما که در آن بعد از پخش چند سرود حماسی و نشان دادن صفهای رأی با چند نفر مصاحبه میکند که میخواهند در انتخابات شرکت کنند تا چشم دشمن دربیاید! نمیدانم، ولی فکر کنم حضرات به اندازه دو ساعت هم ننشستهاند فکر کنند که ببینند چه کارهایی میتوان برای چنین فرصت بزرگی انجام داد. هنوز بسیاری از مردم درست نمیدانند که نمایندهگان در مجلس چه کار میکنند؟ چه اختیاراتی دارند؟ چه اختیاراتی ندارند؟! چه کارهایی تا الان میتوانستهاند بکنند که نکردهاند. چطور بعد از انتخابشان و تکیه بر کرسیهای گرم و نرم مجلس میتوانند مطالبتشان را از آنها پیگیری کنند؟ یا چه مطالباتی را باید از آنها داشته باشند و اصلاً جنس مطالباتشان از یک نماینده باید چه تفاوتی با مطالباتی داشته باشد که میتوان از شهردار، فرماندار، اعضاء شورای شهر و ... داشت. و خیلی سؤالهای دیگر که اگر گردانندگان جعبه جادو کمی همت میکردند بیجواب نمیماند. اصلاً قصدم نوشتن چنین مقدمه طولانی نبود ولی چه کنیم که ... بگذریم!
اینها چند خاطره به اصطلاح بد! از فضای انتخابات مجلس است که هر چند اندکند ولی کمشان هم خوب نیست. شاید هم کم کاری من و امثال من در بوجود آمدن چنین صحنههایی بیتأثیر نبوده باشد. اللهم اغفر کل ذنب سترته.
1.
ساعت دوازده شب بود.
داشتند چند تا بنر بزرگ را نصب میکردند.
پیلهشان که شدم یکیشان گفت: یه پروژه ساختمانی داریم. فلانی گفته اگه رأي بیارم مشکلتونو حل میکنم.
2.
چند باری لیست را از بالا تا پایین خواند.
گفتم: دنبال اسم خاصی میگردی؟
ـ نه
ـ پس چرا اینقدر بالا پایین میری؟!
- خب دنبال خانوما میگردم. فقط اونها رو قبول دارم.
3.
کنارم ایستاده بود. با دوستش صحبت میکرد.
- خب، اول اسم خالمو بنویسم تا بعد بریم سر گزینههای بعدی!
4.
- مهدی خدایی رو نوشتی؟
- نه، حالا کی هست؟
ـ بابا قهرمان کشتی جهان. بنویسش.
5.
رفته بودم حرم، همان جا هم رأی دادم.
اسم کاندیداها را با کدشان روی یک کاغذ نوشتم. نمیخواستم وقت رأي دادن دنبال کدشان بگردم.
رأیم را انداختم. یادم آمد که کاغذ را روی میز جا گذاشتهام. جلو رفتم. چند نفر داشتند از روی کاغذ من مینوشتند!
گفتم: لیست جلوتونه باید از اونجا انتخاب کنید نه از روی این.
یکیشان گفت: ما زائریم پسرم! از کجا اینها را بشناسیم؟ گفتیم از روی کاغذ شما بنویسیم.
6.
ایستاده بودم توی صف. داشت با پشت سریام صحبت میکرد. خیلی آهسته.
ـ ما را طایفهای برد. همه بهش رأی دادیم. نهار خوردیم و با یه پنج کیلویی روغن برگشتیم!
همان یکی نبود. با چند نفر دیگر هم صحبت کرد. چهار، پنج نفری را با خودش برد.
7.
آخرای زمان رأی گیری بود تا دید صف شلوغه گفت: بیا بریم خانوم. کی حوصله داره. کلی کار داریم.
8.
میگفت: توی یکی از مناطق بالای شهر مسئول چندتا صندوق بودیم. آخر شب رأیها را شمردیم. زیر صد تا بود. چند نفر از همونهایی که بالای صندوق بودند هم رأی نداده بودند!
پن:
ـ خیلیهاتان مستند استقلال برای پیروزی را دیدهاید. آنهایی که ندیدهاند از اینجا دانلود کنند. باز هم همت همین بچهها. دمشان گرم.
ـ چند روز قبل خبر بستری آقای برجی را اینجا دیدم. برایش دعا کنید. دوربین که دستت بگیری و بروی از مسائلی مستند بسازی که دغدغه صدا و سیما نیست همین میشود دیگر! خبر بیماری آقای داوود نژاد در اخبار سراسری پوشش داده میشود و ایضاً در برنامه هفت! ولی تو را فراموش میکنند. شاید هم اصلاً به یاد نمیاورند که بخواهند فراموشت کنند!
