تبليغاتX
يك سربدار

يك سربدار

شطرنجی بخوانید!


اشاره:‌ کم‌کم صدای پای انتخابات مجلس به‌ گوش می‌رسد، آن هم از نوع دور دومش. صدا و سیما هم روال همیشه‌گی‌اش در تبلیغات دوپینگی از چنین برنامه‌هایی را شروع کرده. روالی خنک(به ضم نون!) و نخ نما که در آن بعد از پخش چند سرود حماسی و نشان دادن صف‌های رأی با چند نفر مصاحبه می‌کند که می‌خواهند در انتخابات شرکت کنند تا چشم دشمن در‌بیاید! نمی‌دانم، ولی فکر کنم حضرات به اندازه دو ساعت هم ننشسته‌اند فکر کنند که ببینند چه کار‌هایی می‌توان برای چنین فرصت بزرگی انجام داد.‌ هنوز‌ بسیاری از مردم درست نمی‌دانند که نماینده‌‌گان در مجلس چه کار می‌کنند؟ چه اختیاراتی دارند؟ چه اختیاراتی ندارند؟! چه ‌کارهایی تا الان می‌توانسته‌اند بکنند که نکرده‌اند. چطور بعد از انتخاب‌شان و تکیه بر کرسی‌های گرم و نرم مجلس می‌توانند مطالبت‌شان را از آنها پیگیری کنند؟ یا چه مطالباتی را باید از آنها داشته باشند و اصلاً‌‌ جنس مطالبات‌شان از یک نماینده باید چه تفاوتی با مطالباتی داشته باشد که می‌توان از شهر‌دار، فرمان‌دار، اعضاء شورای شهر و ... داشت. و خیلی سؤال‌های دیگر که اگر گردانندگان جعبه جادو کمی همت می‌کردند بی‌جواب نمی‌ماند. اصلاً قصدم نوشتن چنین مقدمه طولانی نبود ولی چه کنیم که ... بگذریم!

این‌ها چند خاطره به اصطلاح بد! از فضای انتخابات مجلس است که هر چند اندکند ولی کم‌شان هم خوب نیست. شاید هم کم کاری من و امثال من در بوجود آمدن چنین صحنه‌هایی بی‌تأثیر نبوده باشد. اللهم اغفر کل ذنب سترته.

1. 

ساعت دوازده شب بود.

داشتند چند تا بنر بزرگ را نصب می‌کردند.

پیله‌شان که شدم یکی‌شان گفت:‌ یه پروژه ساختمانی داریم. فلانی گفته اگه رأي بیارم مشکلتونو حل می‌کنم.

2.

چند باری لیست را از بالا تا پایین خواند.

گفتم: دنبال اسم خاصی می‌گردی؟

ـ نه

ـ پس چرا اینقدر بالا پایین می‌ری؟!

-‌ خب دنبال خانوما میگردم. فقط اونها رو قبول دارم.

3.‌

کنارم ایستاده بود. با دوستش صحبت می‌کرد.

 - خب، اول اسم خالمو بنویسم تا بعد بریم سر گزینه‌های بعدی!

4.‌

-‌ مهدی خدایی رو نوشتی؟

‌-‌ نه، حالا کی هست؟

ـ بابا قهرمان کشتی جهان. بنویسش.

5.

رفته بودم حرم، همان‌ جا هم رأی دادم.

اسم کاندیداها را با کدشان روی یک کاغذ نوشتم. نمی‌خواستم وقت رأي دادن دنبال کدشان بگردم.

رأیم را انداختم. یادم آمد که کاغذ را روی میز جا گذاشته‌ام. جلو رفتم. چند نفر داشتند از روی کاغذ من می‌نوشتند!

گفتم: لیست جلوتونه باید از اونجا انتخاب کنید نه از روی این.

یکی‌شان گفت: ما زائریم پسرم! از کجا اینها را بشناسیم؟ گفتیم از روی کاغذ شما بنویسیم.

6.

ایستاده بودم توی صف. داشت با پشت سری‌ام صحبت می‌کرد. خیلی آهسته.

ـ ما را طایفه‌ای برد. همه بهش رأی دادیم. نهار خوردیم و با یه پنج کیلویی روغن برگشتیم!

 همان یکی نبود. با چند نفر دیگر هم صحبت کرد. چهار، پنج نفری را با خودش برد.

7.

آخرای زمان رأی گیری بود تا دید صف شلوغه گفت: بیا بریم خانوم. کی حوصله داره. کلی کار داریم.

8.

می‌گفت: توی یکی از مناطق بالای شهر مسئول چند‌تا صندوق بودیم. آخر شب رأی‌ها را شمردیم. زیر صد تا بود. چند نفر از همون‌هایی که بالای صندوق بودند هم رأی نداده بودند!

‍‍پ‌ن:

ـ‌ خیلی‌هاتان مستند استقلال برای پیروزی را دیده‌اید. آنهایی که ندیده‌اند از اینجا دانلود کنند. باز هم همت همین بچه‌ها. دم‌شان گرم.‌

ـ چند روز قبل خبر بستری آقای برجی را اینجا دیدم. برایش دعا کنید.‌ دوربین که دستت بگیری و بروی از مسائلی مستند بسازی که دغدغه صدا و سیما نیست همین می‌شود دیگر! خبر بیماری آقای داوود نژاد در اخبار سراسری پوشش داده می‌شود و ایضاً در برنامه هفت! ولی تو را فراموش می‌کنند. شاید هم اصلاً به یاد نمی‌اورند که بخواهند فراموشت کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:19  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

زیارت به جای امام!

دور و برم را که نگاه می‌کردم هر چند قدم پرچم زده بودند. دهه محرم بود و جز این هم انتظار نبود. چشمم روی یک پرچم ماند. دوباره خواندمش. نمی‌خواستم معنایش را باور کنم. «لعن الله من حرّم دینی و تطبیری». تطبیر را که از یکی از عراقی‌ها پرسیدم، تصویری ترجمه‌اش کرد. دستش را گذاشت روی سرش و به پایین کشید. یعنی که قمه زنی. روزهای بعد پرچم هیئت‌های قمه‌زنی‌شان بیشتر شد. یکی هم عکس‌های مراسم‌شان را زده بود. چهل‌، پنجاه تایی می‌شد. سر تا پایشان پر خون بود.

...

داشت کاغذ پخش می‌کرد بین مردم. کنجکاو شدم. رفتم جلو. به من هم داد. خواندمش. اطلاعیه یکی از علمای نجف بود در باب قمه زنی. نوشته بود شمشیر را به جای سر خودتان، بزنید بر سر آمریکایی‌ها که کشورتان را اشغال کرده‌اند. زنده نگه داشتن یاد و راه امام حسین که فقط در همین شیوه خلاصه نشده است. آن زمان هنوز آمریکایی‌ها از عراق خارج نشده بودند.

....

عکس خیلی از علما را در یک بنر زده بودند. از کاشف‌الغطاء گرفته تا مراجع فعلی. نظرشان در باب قمه زنی را هم زیرش نوشته بودند. یک بیت شعر هم بالایش.

لا تسل یا لائماً عن شق رأس العاشقین                 اصدرت فتواه زینب مذ رأت رأس الحسین

(ای ملامت‌گر از شکاف سر عاشقان سؤال نکن. زینب فتوایش را صادر کرده است، هنگامی که سر امام حسین را دید)

چند باری نظرات را خواندم. ولی نفهمیدم اینها چطور از بعضی نظرات برای تأیید قمه زنی استفاده کرده‌اند! البته نظر خودم این بود که استفاده ابزاری کرده‌اند از عکس علما. افراد که حوصله ندارند کل نظرات را بخوانند، همین که عکس علما را ببینند، می‌گویند پس همه این‌ها قمه زنی را تأیید کرده‌اند! روز‌های بعد تعداد این بنرها زیاد‌تر شد. به «اصدار الثانی» چاپ دوم هم رسید. 

....

همسرم برای زیارت زود‌تر از هتل خارج شده بود. من هم نزدیک اذان آمدم بیرون. قرارمان نیم ساعت بعد از نماز بود. حرم حضرت عباس که رسیدم داشتند اذان می‌گفتند. گفتم نماز را بخوانم و زود‌تر بروم حرم امام حسین(ع) هم به زیارت برسم و هم به قرار. برای اینکه وقت بیشتری داشته باشم هر دو نماز را با نماز اول امام تمام کردم. می‌خواستم بیایم بیرون که یکی از همان بنر‌های قبلی را داخل صحن دیدم. همان‌جا ایستادم. یکی از زائران ایرانی پرسید: این چیه؟ داشتم توضیح می‌دادم که چند نفر دیگر هم جمع شدند. یکی از همان‌ها که آذری زبان هم بود شروع کرد به طرفداری از قمه زنی. یکی از زائران اصفهانی هم به حمایت از او وارد بحث شد. بحث‌مان نیم ساعتی طول کشید. یکی‌شان نسبت به دیگری اطلاعاتش بیشتر بود. برایم جالب بود که اینقدر آیه و روایت و داستان را برای هدف سوئش! استفاده می‌کند. به معنای واقعی کلمه آسمان و ریسمان می‌کرد. قسمت تاریخی‌ صحبتش هیچ وقت از ذهنم نمی‌رود. آخر‌های بحث بودیم که گفت: ببین رفیق. همه این بحث‌ها به کنار. برو دنبال مرجعی بگرد که به سیاست کار نداشه باشه. می‌دونی شریح قاضی چرا منحرف شد؟ از همون زمانی که وارد سیاست شد! الان هم باید مرجعی رو انتخاب کنیم که دینش تحت‌ تأثیر سیاست قرار نگیره. این را که گفت کل وجودم شد علامت تعجب! ادامه بحث بی‌فایده بود. خداحافظی کردم. یاد این جمله امام افتادم « خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشار‌ها و سختی‌های دیگران نخورده است». همان‌جا نیت کردم که از طرف امام بروم زیارت!

پ‌ن:

ـ آن بیت شعر اشاره دارد به قضیه‌ای تاریخی. می‌گویند حضرت زینب داخل کجاوه بوده و زمانی که سر را از کجاوه بیرون می‌آورند سر بریده امام حسین(ع) را بالای نیزه می‌بینند . از شدت ناراحتی سر خود را به گوشه کجاوه می‌زنند و خون از سرشان جاری می‌شود. البته علماء در صحت این قضیه تشکیک کرده‌اند و گفته‌اند که بر فرض صحت هم، این قضیه ربطی به تأیید قمه زنی ندارد.

 ـ‌ دو سال پیش بود که توفیق زیارت نصیب‌مان شد. هدیه پدر و مادر‌خانم‌مان بود برای عروسی. زیارت مجانی هم حالی می‌دهدها!!

ـ‌ بعداً حسرت خوردم که چرا خاطرات سفر را ننوشتم و بیشتر که چرا حداقل شرح گفتگوی آنروزم با آن دو نفر‌ را!  

 ـ واجب یا مکروه را هم اینجا ببینید

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:11  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

گزیده‌ای از بیانات رهبر انقلاب در فروردین ماه

 

هدفمندى يارانه‌ها و بهبود زندگى طبقات ضعيف

همه‌ كارشناسان اقتصادى، چه در دولت‌هاى قبلى، چه در دولت كنونى متفق‌القولند كه هدفمندى يارانه‌ها براى كشور يك نياز و يك ضرورت است؛ همه اين را اعتراف كرده‌اند. با وجود اينكه اين معنا مورد اتفاق همه بوده است، اما اين اقدام لازم به خاطر دشوارى‌هايش، به خاطر پيچيدگى‌هايش، بر زمين مانده بود. دولت و مجلس در سال 90، در شرائط تحريم، در شرائطى كه دشوارى و پيچيدگى اين كار بيشتر از هميشه است، همت كردند، اقدام كردند و مراحل مهمى از اين كار را پيش بردند. كار تمام نشده است؛ اما آنچه كه تاكنون مسئولان كشور - چه در دولت، چه در مجلس شوراى اسلامى - اقدام كرده‌اند و پشتيبانى و همدلى و همراهى‌ ملت، آنها را قرين موفقيت كرده، بسيار مهم و قابل توجه است.
... يكى از هدف‌هاى اين قانون عبارت است از توزيع عادلانه‌ يارانه‌هائى كه نظام و دولت به مردم مي‌دهد. من قبلاً در يك صحبتى شرح دادم كه يارانه‌ها هميشه به صورت نامتعادل و غير عادلانه در بين قشرهاى مختلف مردم تقسيم مي‌شده است؛ طبيعت كار يارانه‌ى عمومى همين است. با هدفمندى يارانه‌ها، در واقع يك تعادلى، يك اجراى عدالتى در تقسيم و توزيع يارانه‌ها وجود پيدا كرده است. من خبرهاى موثقى از سراسر كشور دارم كه حاكى از آن است كه اين كار در بهبود زندگى طبقات ضعيف نقش مؤثر داشته است. اين يكى از هدفهاست، كه مهمترين هدف و مقصد از اين قانون هم همين است.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

 پیشرفت‌های کشور بیش از آن است که به اطلاع مردم رسیده است

از راه‌هاى مختلف، كانال‌هاى مختلف، گزارش‌هاى متفاوتى را تقريباً به طور مستمر دريافت مي‌كنم و مي‌توانم به شما قاطعانه عرض كنم كه سطح پيشرفت‌هاى كشور بسيار بيشتر از آن چيزى است كه تاكنون به اطلاع مردم رسيده است.
... بر اساس گزارش مراكز علمى معتبر دنيا - اين گزارش مربوط به مراكز علمى خود ما نيست - سريع‌ترين رشد علمى جهان، امروز در ايران دارد انجام مي‌گيرد. ... گزارش مي‌دهند - اين هم باز گزارش مراكز علمى معتبر دنياست - كه در منطقه، ايران در رتبه‌ اول سطح علمى، و در كل جهان در رتبه‌ى هفدهم است. اين گزارش كسانى است كه اگر بتوانند گزارش خلاف عليه ما بدهند، امتناع نمي‌كنند؛ اين را اينجور اعتراف مي‌كنند.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

انتخابات هنوز تمام نشده است
يك قلم بزرگ از حركت‌هاى تحسين‌برانگيز ملت ايران در سال 90، همين انتخابات دوازدهم اسفند بود. البته همين جا بگويم انتخابات هنوز تمام نشده است؛ در مرحله‌ دوم انتخابات هم مردم ما بايستى ان‌شاءاللّه همين شكوه و زيبائى را نشان بدهند. اين انتخابات خيلى اهميت داشت. حدود شش ماه اينها همه‌ تلاش خودشان را گذاشتند تا مردم را نسبت به انتخابات دلسرد كنند. گاهى گفتند در انتخابات تقلب مي‌شود؛ گاهى گفتند مردم اگر به انتخابات نيايند، دشمنىِ دشمن كم مي‌شود؛ انواع و اقسام تبليغات را كردند براى جدا كردن مردم از مراكز رأى و صندوق‌هاى رأى. ... در يك چنين فضائى، اين انتخابات انجام گرفت؛ اما با يك چنين مشاركتى! اين مشاركتِ بالاتر از 64 درصد، خيلى رقم مهمى است. من به شما عرض بكنم؛ از متوسط انتخابات‌هاى مجالس دنيا، اين رقم بالاتر است. در آمريكا متوسط رقم مشاركت در انتخابات كنگره، 35 درصد است. در ده سال گذشته مشاركت مردم آمريكا در انتخابات كنگره‌شان و مجلس ملى و مجلس سناشان به 40 درصد نرسيده.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

 مسئله هسته‌ای بهانه است

من اين نكته را عرض بكنم؛ بهانه‌ دشمنى در اوقات مختلف متفاوت است. از وقتى مسئله‌ هسته‌اى مطرح شده است، بهانه دشمنى‌ها مسئله‌ هسته‌اى است. البته مي‌دانند و اعتراف هم مي‌كنند كه ايران دنبال سلاح هسته‌اى نيست. واقع قضيه هم همين است. ما به دلائل خودمان، به‌هيچ‌وجه دنبال سلاح هسته‌اى نيستيم؛ نه توليد كرديم و نه توليد خواهيم كرد؛ اين را مي‌دانند، اما يك بهانه است. يك روز اين مسئله بهانه است، يك روز حقوق بشر بهانه است، يك روز فلان مسئله‌ داخلى بهانه است؛ اما همه‌ اينها بهانه است. مسئله‌ى اصلى چيست؟ مسئله‌ى اصلى، حراست مقتدرانه‌ نظام اسلامى از ثروت عظيم نفت و گاز در اين كشور است. امروز و فردا - مثل ديروز - اقتدار اقتصادى و سياسى و به تبع آن، اقتدار علمى و نظامى، متوقف است به انرژى، به نفت. تا ده‌ها سال ديگر، دنيا محتاج نفت و گاز است؛ اين يك مطلبِ مسلّم است. استكبار و قدرت‌هاى استكبارى مي‌دانند كه رگ حياتشان به نفت و گاز وابسته است. آن روز كه نتوانند اين نفت ارزان را به دست بياورند، آن روز كه مجبور باشند براى تهيه‌ نفت و گاز امتياز بدهند و از زورگوئى دست بردارند، آن روز براى آنها مصيبت‌بار است.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

نفت و گاز تا 80 سال دیگر

منابع نفتى كشورهاى اروپائى و به طور كلى كشورهاى غربى، بعضى چهار سال ديگر تمام خواهد شد، بعضى شش سال ديگر تمام خواهد شد، بعضى نُه سال ديگر تمام خواهد شد؛ لذا مجبورند از منابعِ غير خودشان استفاده كنند. كشور آمريكا كه امروز حدود سى و چند ميليارد بشكه نفت ذخيره دارد، طبق محاسباتى كه كارشناسان كشورمان كرده‌اند - كه آمارشان متكى به آمار خود آمريكائى‌هاست - نفتش تا سال 2021، يعنى تا نُه سال ديگر تمام خواهد شد. ... آن كشورى كه موجودى نفت و گازش بر روى هم از همه بيشتر است، كشور جمهورى اسلامى ايران است. ... جمهورى اسلامى - بر طبق منابعى كه تا امروز اكتشاف شده است - تا هشتاد سال ديگر نفت و گاز دارد؛ اين خيلى جذاب است. كشورى در اوج قله‌ى دارائى نفت و گاز؛ خب، قدرت‌هاى استكبارى چه مي‌خواهند؟ مي‌خواهند اين كشور در اختيار دولتى باشد، در اختيار نظامى باشد كه مثل موم در دست آنها باشد؛ مثل بعضى از كشورهاى منطقه. اين كشورها نفت دارند، زياد هم دارند، اما مثل موم در دست آمريكائى‌هايند: اينقدر توليد كنيد، چَشم؛ اينقدر قيمت بگذاريد، چَشم؛ به اينجا بفروشيد، به اينجا نفروشيد، چَشم. اگر در كشور ثروتمند ايران كه قله‌ ثروت نفت و گاز متعلق به اوست، نظامى بر سر كار باشد كه غيرتمندانه از اين ثروت ملى حراست كند، اجازه‌ چپاول ندهد، اجازه‌ تطاول ندهد، تسليم سياستهاى دشمنان نباشد، خب، با اين نظام دشمنى خواهند كرد. بنابراين دشمنى با ايران اسلامى به اين خاطر است.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

 قانون الهی

ممكن است آمريكا خطرهائى براى كشورهاى ديگر ايجاد كند؛ ممكن است ديوانگى كنند. البته من همين جا بگويم؛ ما سلاح اتمى نداريم، سلاح اتمى هم نخواهيم ساخت، اما در مقابل تهاجم دشمنان - چه آمريكا و چه رژيم صهيونيستى - براى دفاع از خودمان، در همان سطحى كه دشمن حمله كند، به آنها حمله خواهيم كرد.
 
قرآن كريم به ما نويد داده است: «و لو قاتلكم الّذين كفروا لولّوا الأدبار ثمّ لا يجدون وليّا و لا نصيرا. سنّة اللّه الّتى قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة اللّه تبديلا». هيچ جا در قرآن نيامده است كه اگر شما شروع به جنگ كرديد، حمله كرديد، حتماً پيروز خواهيد شد؛ ممكن است پيروز بشويد، ممكن است شكست بخوريد - همچنان كه در جنگ‌هاى صدر اسلام، آنجائى كه مسلمانان حمله كردند، گاهى شكست خوردند، گاهى هم پيروز شدند - اما وعده داده است كه اگر دشمن ابتدا به حمله كرد، آن دشمن قطعاً شكست خواهد خورد. نبايد بگوئيد اين مخصوص صدر اسلام است؛ نه «سنّة اللّه الّتى قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة اللّه تبديلا»؛ اين قانونِ الهى است.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

 مصرف کالای داخلی، کمک به کارگر ایرانی

شعار امسال را قرار داديم «توليد ملى»؛ دنباله‌اش توضيح داده شده: «حمايت از كار و سرمايه‌ى ايرانى». يعنى شما وقتى كالاى داخلى را مصرف مي‌كنيد، به كارگر ايرانى داريد كمك مي‌كنيد، اشتغال ايجاد مي‌كنيد، به سرمايه‌ ايرانى هم داريد كمك مي‌كنيد، رشد و نمو ايجاد مي‌كنيد. اين فرهنگ غلطى است - كه متأسفانه در بخش‌هائى از ما حاكم است - كه مصنوعات خارجى را مصرف كنيم؛ اين به ضرر دنياى ماست، به ضرر پيشرفت ماست، به ضرر آينده‌ ماست. همه مسئوليت دارند؛ دولت هم مسئوليت دارد، بايد از توليد ملى حمايت كند، توليد ملى را تقويت كند.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

تفاخر غلط

شما بايد كالاى ايرانى بخواهيد. اين افتخار نيست؛ اين تفاخر غلطى است كه ما مارك‌هاى خارجى را در پوشاك‌مان، در وسائل منزل‌مان، در مبلمان‌مان، در امور روزمره‌مان، در خوراكى‌هامان ترجيح بدهيم به مارك‌هاى داخلى؛ در حالى كه توليد داخلى در خيلى از موارد بسيار بهتر است. من شنيدم پوشاك داخلى را كه در بعضى از شهرستان‌ها توليد مي‌شود، مي‌برند مارك خارجى مي‌زنند، برمي‌گردانند! اگر همين جا بفروشند، ممكن است خريدار ايرانى رغبت نكند؛ اما چون مارك فرانسوى دارد، خريدار ايرانى همان لباس را، همان كت و شلوار را، همان دوخت را انتخاب مي‌كند؛ اين غلط است. توليد داخلى مهم است. ببينيد كارگر ايرانى چه توليد كرده است، سرمايه‌دار ايرانى چه سرمايه‌گذارى كرده است. در زمينه‌ مصرف، عمده‌ كار دست مردم است؛ كه اين بخشى از اصلاح الگوى مصرف است كه من دو سال قبل اينجا به ملت ايران عرض كردم، و بخشى از جهاد اقتصادى است كه سال گذشته عرض كردم.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

 بهانه نشود که جوان‌های انقلابی را ملامت بکنید

اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) به ما درس مي‌دهد؛ مي‌فرمايد: «ليس من طلب الحقّ فاخطأه كمن طلب الباطل فأصابه». مخالفين دو جورند. يك مخالفى است كه دنبال حق است، او هم دنبال جمهورى اسلامى است، او هم دنبال انقلاب است، او هم دنبال دين و خداست، منتها راه را اشتباه كرده؛ با اين نبايد دشمنى كرد؛ اين فرق دارد با كسى كه در جهت غير نظام اسلامى، با هدف معاندانه‌ عليه نظام اسلامى حركت مي‌كند. دل‌ها را به هم نرم كنيد، برخوردها را نسبت به يكديگر مهربانانه‌تر كنيد.
اين رسانه‌هاى الكترونيكى و اينترنتى متأسفانه موجب شده است كه افراد بى‌محابا عليه يكديگر حرف بزنند، بد بگويند. بايد از طرف مسئولين كشور براى اين هم يك جورى تدبير بشود. ولى عمده اين است كه خود ما مردم، خودمان را مقيد كنيم به اخلاق اسلامى؛ خودمان را مقيد كنيم به قانون. حالا اين حرف من بهانه‌اى نشود براى اينكه يك عده‌اى بروند جوانهاى انقلابى را به عنوان جوانهاى تند، مورد ملامت و شماتت قرار بدهند؛ نه، من همه‌ جوان‌هاى غيور كشور را، جوان‌هاى مؤمنِ انقلابى كشور را فرزندان خودم مي‌دانم و پشت سر آنها قرار مي‌گيرم؛ من از جوانان انقلابى و مؤمن و غيور حمايت مي‌كنم؛ منتها همه را توصيه مي‌كنم به اين كه در رفتار خود، با اخلاق اسلامى رفتار كنند؛ قانون را مراعات كنند.

۱۳۹۱/۰۱/۰۱

بیانات در حرم رضوی در آغاز سال ۹۱

 وظیفه صدا و سیما و دستگاه‌های تبلیغاتی

فرهنگ‌سازی برای مصرف كالاهای ساخت داخل، نیازمند تفكر، مطالعه، نگاه عمیق، برنامه‌ریزی و در نظر گرفتن ابعاد روانشناختی اجتماعی این موضوع است كه صدا و سیما و دیگر دستگاه‌های تبلیغاتی باید در این خصوص اهتمام جدی داشته باشند.

۱۳۹۱/۰۱/۱۵

دیدار جمعی از مسئولان سه قوه با رهبر انقلاب

حمايت از توليد ملي يك نياز ضروري

جمع بندي از حركت خوب كشور به سمت اهداف والا و امكانات و شرايط موجود و همچنين تمركز بدخواهان نظام اسلامي بر مسائل اقتصادي، نشان مي‌دهد كه حمايت از توليد ملي يك نياز ضروري در شرايط كنوني است....‌‌ آشكارترين دليل بر بي‌نتيجه بودن تلاش‌هاي جبهه استكبار، ناكارآمدي بيش از سي سال تحريم و فشار اقتصادي بر نظام اسلامي و پيشرفت و قدرت روزافزون ايران است.

۱۳۹۱/۰۱/۱۵

دیدار جمعی از مسئولان سه قوه با رهبر انقلاب

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:48  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

برای شهیدی که نزدیک بود در سریالش هم شهید شود!

چند نکته کوتاه درباره سریال شوق پرواز

 

تمایل صدا و سیما به ساخت سریال‌هایی با موضوعاتی این چنینی را به فال نیک ‌می‌گیریم و از کارگردان این سریال( جناب آقای یدالله صمدی) که زحمت ساخت این سریال را کشیدند هم تشکر می‌کنیم.‌ ‌

از آنجایی که در زمینه فنی هیچ تخصصی ندارم بحث در این باره را به اهلش واگذار می‌کنم.

و اما چند نکته در باب محتوای سریال:

1.‌ حقیقتاً اگر می‌خواستم  درباره 12 قسمت ابتدایی این سریال بنویسم تیتر این نوشته می‌شد "شهیدی که در سریالش هم شهید شد!".‌ روایت‌هایی ناقص از کودکی، نوجوانی و دو سال دوره آموزشی شهید در آمریکا. و عجیب‌تر نپرداختن به دوران انقلاب زندگی شهید بابایی (از کل آن دوران فقط ناراحتی شهید در پرواز نمایشی در حضور شاه را دیدیم!)

شاید اگر موضوعات حاشیه‌ای سریال نبود می‌شد مشکل محدودیت تعداد قسمت‌های سریال را پذیرفت، ولی وقتی در جای جای سریال این مسئله دیده می‌شود دیگر نمی‌توان چنین توجیهی را پذیرفت (پرداختن به ازدواج شهید در چند قسمت. خواستگاری شهید خجسته‌فر از همسر آمریکایی‌اش و پرداختی طولانی به زندگی آنها و روایت قصه‌ آن زن و شوهر در زمان حاضر و..)

2. در پایان پخش سریال مختار نامه آقای دکتر رجبی به این مسئله اشاره کرد که بعضی صحنه‌های سریال با آنچه که در تاریخ آمده تفاوت دارد (نمونه‌اش صحنه دوئل مختار و حرمله!) و از آنجایی که این واقعه سند دارد باید دقیقاً طبق آن به نمایش درآید چرا که اگر بینندگان سریال، آن متون را بخوانند دچار دوگانگی می‌شوند. در این سریال هم بعضی از قسمت‌هایی که از زندگی شهید روایت می‌شد با آنچه که در کتاب ‌آمده بود تفاوت داشت. این مسئله این خطر را به همراه دارد که افراد با خواندن کتاب دچار تردید ‌شوند که آیا آنچه که از تلویزیون پخش شد حقیقت دارد یا آنچه که در کتاب آمده؟ و اطمینان‌شان را به روایاتی که از زندگی شهداء می‌خوانند یا می‌بینند کم‌کم از دست بدهند. (البته احتمالاً توجیه دوستان این باشد که برای دراماتیک کردن داستان نیاز به این تغییرات بوده است).

3. نمی‌دانم چرا بعضی کارگردانان به صورت مستقیم و ساده و به دور از حواشی به زندگی خود شهید نمی‌پردازند. در صورتی که به این شکل بیننده در هر قسمت با شهید همراه می‌شود و راحت‌تر حس همزاد پنداریش فعال می‌شود. در این سریال تا می‌آمدی با شهید همراه شوی داستان عوض می‌شد و به زمان حال می‌آمد. جنگولک بازی که در فیلم جاودانگی‌ (سریال شهید تند گویان) هم شاهد آن بودیم.

3. بیان چنین قصه‌هایی یک پیام غیر مستقیم هم با خود به همراه دارد و آن این است که زندگی شهید جذابیت ندارد و تو با مشاهده تغییر یک زوج باید به این مسئله برسی که بله، شهدا آدم‌های بزرگی بوده‌اند و... چیزی که البته در دیگر سریال‌های تلویزیونی هم مسبوق به سابقه است. بیان داستان‌های عشقی در دل سریال‌هایی که انقلاب و جنگ را روایت می‌کنند از همین قاعده تبعیت می‌کند. نمونه آخرش سریال این شش نفر و قصه عشق "ادیب" به نامزدش یا سریال ارمغان تاریکی که پارسال در ایام دهه فجر پخش شد. پس بنا به نظر این دوستان اگر می‌خواهی از دین و انقلاب صحبت کنی باید چیزی به آن اضافه کنید تا دلچسب باشد و گرنه خود اینها به خودی خود جذابیتی آن چنانی ندارند. غذاهایی‌اند بد مزه‌ که با مخلفاتی که به آن می‌زنی باید آن را خوش طعم و عطر کنی و به خورد مخاطب بدهی. بحث ازدواج شهید در نزدیک به سه قسمت را که یادتان هست!

4. ولی با همه این اوصاف باید از کارگردان فیلم تشکر کرد که جامعه ما را با گوشه‌هایی از زندگی این شهید عزیز آشنا کرد. و به حق قسمتی که شهید جنگ را به جای حج، انتخاب می‌کند را عالی به تصویر کشیده بود. خدا قوت جناب صمدی

پ‌ن:

ـ‌ اسمش را شنیده بودم ولی مطلب زیادی درباره‌اش نخوانده‌ بودم. یک شب که دیر به دانشگاه آمدم و پشت در دانشگاه ماندم یکی از دوستان کتاب را از پنجره! برایم پرت کرد و آن شب تا صبح، شدیم عاشق شهید خلبان عباس بابایی. مصداق کامل انسان انقلاب اسلامی. شخصیتی که هم در عبادات فردی در قله بود و هم در عبادات و فعالیت‌های اجتماعی. و همین بود که مرا شیفته این شهید عزیز و گمنام کرد.

ـ‌ دوستان مشهدی می‌توانند کتاب "پرواز تا بی‌نهایت" را از کتاب آفتاب خریداری نمایند.

ـ‌ این سخنرانی برادر عسگری را اینجا بخوانید

ـ این یادداشت برادر نور آبادی را هم از دست ندهید که پشیمان می‌شوید!

- این سخنرانی جناب شهبازی را هم هر‌ چند طولانی است بخوانید!

تقریظ حضرت آقا بر کتاب "نورالدین پسر ایران" را هم اینجا ببینید -

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:14  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

یک ساعت بعد هم دیر است!

در همان دوران کودکی هم علاقه زیادی به شنیدن خاطرات عموهایم داشتم و در فضای بچگی گاهی به خاطر اینکه برادرم حامد آنها را  ـ‌‌هر چند اندک ـ درک کرده بود غبطه می‌خوردم (بخصوص وقتی خاطرات خرید اسلحه، دوچرخه و دور دادنش با موتور را برایم تعریف می‌کردند) بزرگتر هم که شدیم این علاقه کم که نشد بیشتر هم شد. هر وقت که به دیدار پدر بزرگ و مادر بزرگ می‌رفتیم نمی‌شد که صحبت بکنیم و خاطره‌ای از علیرضا و محمدرضایشان را برایمان نگویند. خاطراتی که گاه اشک را مهمان صورت رنج دیده‌یشان می‌کرد و چشمان ما را هم بارانی. نمی‌دانم چرا با اینکه بعضی خاطرات را چندین بار شنیده بودم ولی باز هم برایم شیرینی داشت. راستش آن موقع به فکر مکتوب کردن این خاطرات نبودم تا اینکه این سخنرانی(ياد شهدا و راه شهدا) آقای جلیلی را خواندم و همان انگیزه‌ای شد برای ثبت خاطرات.

***

نمی‌خواهم بحث کارشناسی بکنم و بیشتر تلاشم بیان لزوم این کار با توجه به تجربه شخصی‌ام است. ما در کشور بیش از 230000 شهید داریم. (حالا آنهایی که جانباز و اسیر شده‌اند یا سالم برگشته‌اند به کنار) هر کدام از این عزیزان هم به هر حال برادر زاده، خواهر زاده، نوه، فرزند و... داشته‌اند. یعنی زیاد برخورد می‌کنید با بچه‌هایی که عمو، دایی و پدرشان شهید شده‌اند. نمی‌دانم، آیا تا به حال از این عزیزان پرسیده‌اید که در مورد مثلاً عمو یا دایی‌ات چه می‌دانی؟ اگر نپرسیده‌اید بپرسید ولی امید زیادی به پاسخ نداشته باشید و اگر خودتان هم یکی از این افراد هستید همین سؤال را از خودتان بپرسید.

***

همه ما به نحوی به کم کاری نهادهای مربوطه واقفیم و می‌دانیم در این زمینه فعالیتی خاص انجام نداده‌اند. ولی فقط ناراحتیم! و هیچ تلاشی برای این باری که بر زمین مانده انجام نمی‌دهیم. شاید آن روزی که پدر و مادرهای شهدا از میان‌مان پر کشیدند ضرورت این مسئله برایمان روشن شود که دیگر فایده‌ای ندارد کما اینکه همین الان هم کم نداریم پدر و مادرهای شهیدی که آسمانی شده‌ و دست‌مان از آنها کوتاه شده است. در نتیجه زودتر باید کاری بکنیم که همین گنجینه‌ها را هم از دست ندهیم. شاید زمانی که پای خاطرات پدربزرگم نشسته بودم هیچ وقت فکر نمی‌کردم که روزی آلزایمر بگیرد و نام من را هم از یادش ببرد و اینکه حتی پدر دو شهید است. و هزاران افسوس که فرصت مکتوب کردن خاطرات انقلابش را از دست دادیم( و به قول برادرم چه غلطی کردیم!). خاطرات شیرینی که تکاپوی اهالی یک روستای کوچک (داورزن) را در آستانه انقلاب نشان می‌داد.

***

چند وقت پیش پای سخرانی یکی از اساتید مشهد نشسته بودم که بحث "حجاب معاصرت" را بیان کرد. حرف آن استاد این بود که ما چون در زمان حیات رهبری زندگی می‌کنیم زیاد متوجه شخصیت و عظمت ایشان نیستیم. به نظر من بحث شهدا هم به همین شکل است. چون در تلویزیون‌، کتاب‌ها و کلاً جامعه در موردشان زیاد می‌بینیم و می‌شنویم (کار به سطحی یا عمیق بودن برنامه‌ها ندارم) فکر می‌کنیم به اندازه کافی در مورد آنها کار شده و می‌شود. یک لحظه خود را در صد یا دویست سال بعد ببینیم، زمانی که حتی یک نفر از آن نسل هم در میان‌مان وجود نخواهد داشت. آیا باز هم بر همین عقیده باقی می‌مانیم؟ شاید از همین باب بود که یکی از دوستان وقتی فهمید در حال جمع آوری خاطرات عموهایم هستم گفت" این کار ضرورتی ندارد و باید به کارهای مهمتر بپردازی". به راستی اگر کشور‌های دیگر چنین گنجینه‌هایی داشتند با آنها چه می‌کردند؟ همانهایی که از تاریخ نداشته‌یشان سریال‌های چند صد قسمتی می‌سازند! یک نمونه‌اش جومونگ.

***

یکی از ثمرات این کار توسط وابستگانِ نزدیک شهید ارتباط معنوی بالایی است که در حین کار برای آن شخص بوجود می‌آید، چرا که به لحاظ وابستگی فامیلی فرد احساس نزدیکی بالایی با شهید می‌کند و امکان الگو‌برداری بالایی را هم برای آن فرد و هم برای دیگر افراد فامیل فراهم می‌کند. مطمئناً کسی که صد خاطره از عمو یا دایی‌ شهیدش می‌خواند یا می‌شنود بیشتر و راحت‌تر با آن شهید انس می‌گیرد و آن خصوصیات را در زندگی‌اش پیاده می‌کند. ضمن اینکه بعد از اتمام کار، امکان برهم افزایی خاطرات وجود دارد، چرا که بعد از آن هم افرادی را که با آنها مصاحبه کرده می‌بیند، ولی در نمونه‌هایی که شخص به صورت سفارشی این کار را انجام می‌دهد چنین امکانی برایش فراهم نیست.

***

یکی از دوستان تعریف می‌کرد که رفته بودیم دیدن آقای دلبریان(راوی خوش‌بیان مشهدی) که ایشان گفت: "همین دیروز جایی دعوت بودم برای سخنرانی. وقتی رفتم، دیدم آن شخص در خانه‌یشان یک یادواره برای دایی‌اش گرفته و افراد فامیل را هم دعوت کرده است. یک مجلس کوچک، کم خرج و باصفا". امثال این کار‌ها نشان می‌دهد که می‌توان بدون اتکا به سازمان‌های دولتی هم، این علم را بالا نگه داشت و باشد تا خجالت بکشند و تکانی به خودشان بدهند. (هر چند که دیگر امیدی به آنها نیست!)

***‌

شهید گریه کننده نمی‌خواهد، شهید زاری کننده نمی‌خواهد، شهید ادامه دهنده راه می‌خواهد، شهید برگیرنده سلاح می‌خواهد...(‌قسمتی از وصیت نامه شهید علیرضا داورزنی)  

‌‍

پ ن:

- این یادداشت را قصد داشتم بنویسم ولی نه به این زودی! از آنجایی که برادر بزرگوارم آقای نور آبادی(وبلاگ سربدار) تهدید کرده بود که اگر هر چه سریع‌تر بروز نکنی فحش می‌دهم! نوشتم.

- معرفی کتاب "نور‌الدین پسر ایران" را هم اینجا بخوانید حتی اگر نمی‌خواهید کتابش را بخرید!

- این یادداشت کوتاه در مورد سوریه را هم از دست ندهید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 16:29  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

آن را آتش می‌زنم!

خاطرات شهید محمدرضا داورزنی

قسمت اول

پشت صحنه جمع آوری خاطرات را به زودی خواهم نوشت. عجالتاً شما همین چند خاطره را داشته باشید تا ببینیم چه می‌شود. ضمنا این‌ها تمام خاطرات عموی بنده حقیر نیست. بیشتر، خاطرات فامیل است و هنوز خیلی‌های دیگر مانده‌اند که باید با آن‌ها صحبت کنم. پس منتظر بمانید.

 

1. 

با برادرش بچه­‌های هم سن و سال خودشان را توی روستا جمع می­‌کرد و تظاهرات راه می‌­ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌نداخت. خودش هم عکس امام را جلوی جمع بالا می­‌گرفت و از جلو ژاندارمری رد می‌­شد.

از ژاندارمری آمده بودند و پدرش را تهدید کرده بودند.

-‌ اگر این دفعه بچه‌­هایت را جمع نکنی خودت را می­‌بریم زندان.

 

2.

کوچک که بود خیلی به شنا علاقه داشت. همیشه می­‌رفت آبتنی. پدر دعواش می­‌کرد، ولی او گوشش به این حرف­ها بدهکار نبود. تازه چند دفعه هم بابت این موضوع کتک خورده بود....

×××

وسط عملیات یکی از قایق­‌ها کج می­‌شود و چند نفر می­‌ا‌‌فتند توی آب. وسط آب می­‌پرد و همه‌شان را نجات می‌دهد.

×××

آمده بود داورزن و داشت ماجرا را برای پدر تعریف می­‌کرد.

- دیدی بابا! اگر آن زمان شنا یاد نمی‌­گرفتم نمی­‌توانستم بچه­‌ها را نجات بدم.

 

3.

جمعیت زیادی آمده بود برای تشییع. علیرضا توی کربلای یک شهید شده بود. بعد از چند روز آوردندش روستا. مادر را به کناری کشید و آرام بهش گفت:

- ‌تو باید مثل مادر وهب باشی. بقیه مادر­ها به شما نگاه می­‌کنن. نکنه یک وقت از خودت سستی نشان بدی.

علیرضا را با دست خودش توی قبر گذاشت و همانجا سجده شکر به جا آورد.

 

4.

خواهرش در یک شهر دیگر عروس شده بود. قرار شد او هم با ماشین عمو خودش را به عروسی برساند.

-‌ عمو جان؛ یواش تر. من می­‌خوام شهید بشم. نمی­‌خوام توی این راه بمیرم.

 

5.

عروسی خواهر دومش بود. یک فرش توی جهیزیه­‌اش آورده بودند. عصبانی شده بود. تهدید کرده بود که آن را آتش می‌زند. گفته بود توی جهیزیه مهری فرش نبوده، برای فاطمه هم نباید فرش بگذارید. مگر این که خود مهری رضایت بدهد. هفتاد کیلومتر را کوبیده و آمده بود پیش خواهرش.

- مهری تو رضایت می‌دی؟

سه بار پرسید تا مطمئن شد واقعاً راضی است. بعد هم زود برگشت شهر.

 

6.

فرمانده دسته بود. مسئول تدارکات مشغول تقسیم کمپوت­ها بود. کمپوت گیلاس بین بچه­‌ها مشتری زیاد داشت. به مسئول تدارکات گفت:

-‌ کاغذ روی کمپوت­ها را بکن تا معلوم نشه چه میوه‌­ای داخلشه.

 

7.

به این حدیث خیلی علاقه داشت «سرت را به خدا عاریت بده» همیشه زیر لب زمزمه‌­ا‌‌‌‌‌ش می­‌کرد. با دوستهاش یک عکس با پشت زمینه همین حدیث گرفته بود. آخرش هم توی کربلای پنج ترکش خمپاره نصف سرش را برد.

 

8.

توی جهاد با خانم‌های دیگر کلاه و دستکش می­‌بافتیم و تنقلات بسته بندی می­‌کردیم. یک روز من را صدا کرد و گفت:

-‌ به مادرها بگو ما با شکم گرسنه هم می­‌توانیم بجنگیم. اما بچه‌­هاتان را بفرستید که جبهه‌ها خالی نمونه.­

 

9.

مادر­ خیلی اصرار می­‌کرد برای ازدواج، ولی زیر بار نمی­‌رفت. می­‌گفت روز شهادتم روز عروسی من است. بالاخره روز عروسیش رسید. مادر بعد تدفین، نقل و نبات بین مردم پخش می­‌کرد.

 

10.

احترام خواهر بزرگش را خیلی داشت. می‌گفت اگر کسی به مهری چیزی بگوید قلم پایش را می‌شکنم!

آن زمان سبزوار زندگی می­‌کردند. از جبهه که می­‌آ‌مد اول داورزن پیاده می­‌شد. می­‌ر‌فت خانه خواهرش بعد دوباره سوار ماشین می‌­شد و می‌آمد سبزوار. یک بار که رفته بود، خانه نبودند. رفته بودند برای زراعت. پرسان پرسان زمین‌شان را پیدا کرده بود.

×××

حامله بودم که محمد‌ رضا شهید شد. هر روز می‌رفتم سر قبرش. اگر روز نمی‌شد، شب. یک روز یکی از اقوام مرا دید. گفت:

- مهری، تو سر "مزار شهدا" می‌ری؟

-‌ آره

-‌ دیگه نرو

-‌ چرا؟

-‌ محمد رضا دیشب اومد توی خوابم. گفت به آبجی بگو دیگه نیاد سر خاک. بچه داره مریض می‌شه.

 

11.

به مادر می‌گفت:

- مادر جان دعا کن شهید بشم.

مادر می‌گفت:

-‌ نه مادر. دعا می‌کنم شما و همه جوانان پیروز بشید و صحیح و سالم به خانه‌های خود برگردید.

جواب می‌شنید:

- نه مادر جان. شهادت، سعادت ماست.

 

12.

باید مسئولین دسته را به فرمانده بالا معرفی می‌کردم. همه مسئول دسته‌ها را تعیین کرده بودم. هر مسئول دسته با یک، نهایتش دو جلسه راضی می‌شد. اما یک دسته مانده بود. کلافه‌ام کرده بود! از مسئولیت فرار می‌کرد.

می‌گفت:

-‌ بار زیادی دارد.

گاهی اوقات می‌رفت توی فکر.

می‌گفتم:

-‌ محمد رضا چیزی شده؟

می‌گفت:

-‌ نه، دارم به حرف شما فکر می‌کنم.

آخر هم قبول کرد اما بعد از یک ماه.

 

13.

چطور می‌توانست آنقدر صبور باشد. می‌گفتم اگر خبر شهادت یکی از آنها برسد درجا سکته می‌کند.

×××

رئیس پاسگاه خیلی جنب و جوش داشت. گفتم:

-‌ چیزی شده؟

گفت:

-‌ مادر شهید قرار است پسرش را خودش دفن کند. می‌روم تا شرایط را آماده کنم.

 

14.

خواب دیدم کرسی آتش گرفته. آتش به سر پدرش هم رسیده بود. زود خاموشش کردم. دود سفیدی از سر پدرش تا آسمان رفت. از خواب پریدم و بیدارش کردم. گفتم:

-‌ آماده شهادت محمدرضا باش

گفت:

-‌‌ چرا؟

ماجرا را گفتم. اشک در چشمانش حلقه زد.

 

15.

پدرش مستطیع شده بود. اما هنوز ثبت نام نکرده بود.

یکی از دوستانش خواب محمدرضا و علیرضا را دیده بود.

ـ خواب دیدم رفته‌ام مدینه. می‌خواستم بروم حرم پیغمبر که دیدم محمدرضا و علیرضا کنار باب جبرئیل ایستاده‌اند. آمدم وارد شوم که جلوم را گرفتند. گفتند از این در نمی‌توانی. از یک در دیگر برو. گفتم: چرا اینجا ایستاده‌اید؟ گفتند منتظر پدر و مادرمان هستیم.

معطل نکرد. بعد از آن سریع رفت ثبت نام کرد.

 

16.

گفتم:

- بیا برو دانشگاه شرکت کن.

‌‌گفت:

-‌ من در دانشگاه شرکت کرده‌ام.

‌گفتم:

- کدام دانشگاه؟ ‌

گفت:

-‌‌ دانشگاه امام حسین(ع). دانشگاهی که بی‌دست قبول می‌کند، بی‌پا قبول می‌کند، مدرک هم نمی‌خواهد.

با بالاترین نمره قبول شد. مدرک شهادت.

 

17.

در عملیات‌های مختلف شرکت کرده بود. ترکش هم زیاد داشت. چند بار آنها را درآورده بود. چندتای دیگر مانده بود.

گفتم:

-‌ بابا؛ بیا این چند ترکش را هم خارج کن.

‌گفت:

-‌ اینها سند افتخار من است. می‌خواهم با خودم به آن دنیا ببرم.

 

18.

پنج ماه از شهادت علیرضا می‌گذشت که محمدرضا گفت:

-‌ نمی‌خواهند فاطمه را ببرند؟

منتظر جواب نماند.

-‌ نکند می‌خواهی مثل بقیه بگویی باید سالش تمام شود.

خواهر بزرگش هم راضی نبود اما راضیش کرد. انگار می‌دانست چهل روز بعد از عروسی، خودش هم شهید می‌شود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 19:50  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

شب نشینی فرهنگی!

اشاره: رفته بودیم خانه پدر خانم تا سری ازشان بزنیم که حرف کشیده شد به فیلم اخراجیها و پدر خانم هم ما را با بیان چند خاطره که بی‌ربط با محتوای اخراجی‌ها ‌هم نبود مستفیض کرد. حیفم آمد که شما بی‌نصیب بمانید. پس این شما و این هم چند خاطره کوتاه اما قابل تأمل آن جلسه.

 

ما زن و بچه داریم

داشتیم می‌رفتیم برا عملیات. از زمین و زمان گلوله و خمپاره می‌ریخت. دیدم دوتا روحانی که سن زیادی هم داشتند برعکس جمعیت می‌دوند! یکیشان که به من رسید گفتم:

ـ پدرجان کجا می‌ری؟!

با یه حالت خشم و عصبانیتی گفت:

ـ قرار بود ما رو ببرند اهواز، نه اینکه بیارند خط مقدم. ما زن و بچه داریم و ...

گفتم:

ـ پدرجان اینجا که خط مقدم نیست. هنوز تا اونجا پنج کیلومتری مونده.

نگاه معنا داری به من کرد و به راهش ادامه داد.

 

اهواز، خط مقدم!

دوتا از بچه‌های محل عضو سپاه بودند. ولی کلی با هم فرق داشتند. یکی از اول تا آخر جنگ توی منطقه بود. خیلی کم پیش می‌آمد که بیاد شهر. ولی اون یکی به هر بهانه‌ای که بود جیم می‌زد! یک بار الکی پایش را گچ گرفته بود. یک بار دیگر می‌گفت زنم مریض است. زمانی هم که نوبتش بود تا برود منطقه خودش را مأمور رساندن بچه‌ها از شهر به اهواز می‌کرد. آنها را به پادگان اهواز تحویل می‌داد و برمی‌گشت. طی این مدت هم خانمش مرتب برا سلامتیش ختم صلوات می‌گرفت!

چند وقت پیش هم که با یکی از دوستان صحبت می‌کردم گفت کلی از زمینا و خونه‌های منطقه خودشونو خریده و برای خودش برو و بیایی د‌اره.

 

نامه تقلبی!

شبی که فرداش عملیات داشتیم هر چی دنبال یکی دوتا از بچه‌ها ‌گشتم پیدایشان نکردم. از یکی از بچه‌ها ‌که پرسیدم گفت دیشب برگشتند تهران. تعجب کردم. یکی از رفقا که شاهد گفتگوی ما بود دست من را گرفت و از داخل چادر کشید بیرون و گفت:

ـ دیشب خودشان یک نامه درست کردند که سپاه فلان منطقه به فلانی و فلانی نیاز دارد. همان را به فرمانده دادند و رفتند!

گویا اصل نامه‌ها را از جایی کش رفته بودند و مُهر فرمانده آنجا را در تهران برایشان درست کرده بودند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 20:27  توسط عليرضا اشرفي نسب  | 

با سلام

وبلاگ نویسی خود را آغاز می کنیم با گزیده صحبت‌های رهبری در مهر ماه. دوستانی هم که طبق قرار سخنان رهبری را برایشان می فرستادیم و چند ماه گذشته را طلب دارند غصه نخورند! انشاالله در یک فرصت مناسب قرضشان را ادا می‌کنیم. ضمناً دوستانی که حوصله ندارند کل متن را بخوانند می توانند گزیده گزیده! را مطالعه بفرمایند، یعنی فقط تیترهای سبز. اگر همین را هم حوصله ندارید(عجب آدمایی!) "هم ارز و هم عرض" و "بسیج و نگاه فرادوره‌ای" را حداقل بخوانید. فکری هم به حال بی‌حوصله‌گی خود بکنید!

 

!بروید سراغ کارهای نشدنی

 

مردم، مردم، مردم

مسئله‌ى اصلى ما، مسئله‌ى مردم است؛ حضور مردم، ميل مردم، اراده‌ى مردم، عزم راسخ مردم. در همه‌ى تحولات و جنبشهاى گوناگون اجتماعى بزرگ، نقش مردم، نقش معيار است. يعنى گسترش يك تحول، گسترش يك فكر، گسترش نفوذ يك مصلح اجتماعى، وابسته‌ى به اين است كه با مردم چقدر ارتباط داشته باشد. هرچه ارتباط او و آن جريان و آن جنبش و آن تحول با مردم بيشتر باشد، امكان موفقيت او بيشتر است؛ اگر از مردم منقطع شد، ديرى نخواهد پائيد، كارى نخواهد كرد. ....

در انقلاب نقش مردم با پيروزى انقلاب تمام نشد؛ و اين از حكمت امام بزرگوار ما و ژرف‌نگرى آن مرد حكيم و معنوى و الهى بود. همان روزها بعضى‌ها بودند كه ميگفتند خيلى خوب، انقلاب پيروز شد، مردم برگردند بروند خانه‌هاشان. امام محكم ايستاد و كارها را به مردم سپرد. يعنى پنجاه روز بعد از پيروزى انقلاب، نظام سياسى كشور به وسيله‌ى رفراندوم مردم تعيين شد. خودشان پاى صندوقهاى رأى آمدند و با آن رأى عجيب و تاريخى مشخص كردند كه نظام جمهورى اسلامى را ميخواهند. در اين دويست سال اخير - كه سالهاى انقلابهاى بزرگ است - در هيچ انقلابى چنين اتفاقى نيفتاده است كه با اين فاصله‌ى كم، نظام جديد به وسيله‌ى خود مردم، نه به وسيله‌ى يك عامل ديگر، تعيين شود. بعد بلافاصله امام بزرگوار دنبال قانون اساسى بود. من فراموش نميكنم؛ در ماه‌هاى ارديبهشت يا خرداد سال 58 - يعنى سه ماه چهار ماه بعد از پيروزى انقلاب - امام شوراى انقلاب را كه ماها بوديم، براى يك كار مهمى به قم خواستند. ما خدمت امام رفتيم. من از ياد نميبرم چهره‌ى خشمگين امام را كه نظير آن را من در امام كم ديدم. حرفشان اين بود كه چرا براى قانون اساسى فكرى نميكنيد. اين در حالى بود كه هنوز سه ماه از پيروزى انقلاب بيشتر نگذشته بود. همان جلسه تصميم‌گيرى شد كه انتخابات مجلس خبرگان برگزار شود. مسئولين كشور - كه دولت موقت بود - آمدند انتخابات را برگزار كردند. مردم در يك انتخاباتِ سراسرى شركت كردند، نمايندگان خود را - كه خبرگان قانون اساسى بودند - معين كردند. خبرگان هم در ظرف چند ماه قانون اساسى را تدوين كردند. بعد امام باز دوباره فرمودند كه اين قانون اساسى‌اى كه تدوين شده است، بايد به رأى مردم برسد. با اينكه نمايندگان مردم آن را تدوين كرده بودند، اما امام فرمود باز هم بايستى رأى مردم باشد. لذا آمدند رفراندوم قانون اساسى كردند، مردم هم با رأى بالائى قانون اساسى را تصويب كردند. بنابراين نقش مردم بعد از پيروزى انقلاب تمام نشد. در خصوصيات اداره‌ى كشور، اين نقش ادامه پيدا كرد. هنوز يك سال از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه رئيس جمهور بر طبق قانون اساسى انتخاب شد. بعد از چند ماه، مجلس شوراى اسلامى انتخاب شد. از آن تاريخ تا امروز، در طول اين سى و دو سال، مرتباً خبرگان رهبرى، رئيس جمهور، نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، نمايندگان شوراها، به وسيله‌ى مردم انتخاب شدند. مردم خودشان هستند كه تصميم ميگيرند، شركت ميكنند، انتخاب ميكنند؛ كار دست مردم است. حضور مردم، يك چنين حضور برجسته‌اى است.

بيانات در اجتماع بزرگ مردم كرمانشاه‌

20/7/90

 

حيف است از تو همشهرى!

در همين شهر كرمانشاه براى من نقل كردند كه جعفرآباد بمباران شده بود، يك خانواده‌اى زير آوار مانده بودند. بچه‌هاى فرماندارى رفتند كمك كردند، اينها را از زير آوار بيرون آوردند. پيرمردِ پدر اين خانواده بعد براى تشكر به فرماندارى آمده بود. تشكر ميكرد كه به من كمك كرديد. مسئولين فرماندارى به او گفتند شما فهرست خسارتهاتان را بدهيد كه ما به شما كمك كنيم و جبران خسارتهاتان بشود. در اين نقل، اين پيرمرد گفت: حيف است از تو همشهرى! مگر من براى جيفه‌ى دنيا اينجا آمده‌ام.

بيانات در اجتماع بزرگ مردم كرمانشاه‌

20/7/90

 

  

تأمین نکردن حضور مردم مساوی با شکست

هر جائى كه مسئولين كشور توانائى‌هاى مردم را شناختند و به كار گرفتند، ما موفق شديم. هر جائى كه ناكامى هست، به خاطر اين است كه ما نتوانستيم حضور مردم را در آن عرصه تأمين كنيم. ما مسائل حل نشده كم نداريم. در همه‌ى مسائل گوناگون كشور، مسئولين بايد بتوانند با مهارت، با دقت، با ابتكار، راه‌هائى را براى حضور مردم پيدا كنند - همچنان كه در عرصه‌ى بسيار دشوارِ جنگ اين اتفاق افتاد. ....

حضور مردم چه جورى است؟ اين، همان نكته‌ى اصلى است. اينجاست كه مسئولين بايد زمينه‌ها را، مدلها را، فرمولهاى عملى و قابل فهم عموم را، فرمولهاى اعتمادبخش را براى مشاركت مردم فراهم كنند. در هر بخشى ميشود اين كارها را كرد. هم قوه‌ى مجريه، هم قوه‌ى قضائيه، هم قوه‌ى مقننه به شيوه‌ى خاص خود ميتوانند اين را تأمين كنند؛ از ابتكار مردم، از فكر مردم، از نيرو و انگيزه‌ى مردم، از نشاط جوانىِ جوانان ما - كه قشر عظيم و وسيعى هستند - ميتوانند استفاده كنند؛ اين جزو كارهائى است كه بايد ان‌شاءاللَّه با سازوكار شفاف از سوى مسئولين انجام بگيرد.

بيانات در اجتماع بزرگ مردم كرمانشاه‌

20/7/90

 

 مردم از اين چيزها عصبانى ميشوند

آنچه كه مردم از مسئولين - بخصوص رده‌هاى بالاتر - توقع دارند، اين است كه با هم تعامل داشته باشند، وحدت داشته باشند، همكارى داشته باشند؛ هم در سطوح بالا، هم در سطوح ميانه؛ بر اولويتهاى كشور تمركز داشته باشند، مسائل اصلى را جلو بيندازند، سرگرم مسائل فرعى و حاشيه‌اى نشوند، كار و تلاش بى‌وقفه انجام بدهند. مردم صداقت را توقع دارند، عمل به وعده‌ها را توقع دارند، پرهيز از مناقشات را توقع دارند، پرهيز از سرگرم شدن به حواشى و مسائل فرعى را توقع دارند، امانت و پاكدستى و برخورد با متخلف و خائن را توقع دارند؛ اينها در صدر مطالبات مردم قرار دارد. اگر ما مسئولين كشور يك وقتى يك كارى را نتوانيم انجام بدهيم - يك جاده‌اى، يك سدى، يك كار اقتصادى - بيائيم به مردم بگوئيم نميتوانيم انجام بدهيم، مردم حرفى ندارند. اگر چنانچه مسئولين كشور بگويند آقا اين امكانات نيست، نميتوانيم اين كار را انجام بدهيم، مردم حرفى ندارند؛ اما مردم حرفشان آنجاست كه ما در زمينه‌ى برخورد با متخلف كوتاهى كنيم، در دنبال‌گيرى از عدالت كوتاهى كنيم؛ مردم اينها را نمى‌پسندند، مردم از اين چيزها عصبانى ميشوند. اقدام مدبرانه، عزم راسخ، عدالت‌خواهى، مسئله‌ى مبارزه با فساد ادارى و فساد مالى، مهم است.

بيانات در اجتماع بزرگ مردم كرمانشاه‌

20/7/90

 

 

مقابل مردم تاب نياوردند

در انتخابات، دو تا مسئله از همه مهمتر است: مسئله‌ى اول، حضور مردم، شركت مردم - كه بايستى وسيع و گسترده باشد - مسئله‌ى دوم، قانون‌گرائى در انتخابات، وفادارى به قانون، احترام به رأى مردم. اينجور نباشد كه اگر چنانچه انتخابات بر طبق نظر و ميل ما انجام گرفت، اين را ما قبول داشته باشيم؛ اگر برخلاف نظر ما بود، «و ان يكن لهم الحقّ يأتوا اليه مذعنين».اگر حق را به ما دادند، آنى كه ما ميخواهيم، سر كار آمد، قانون را قبول داريم؛ اگر آنى كه ما ميخواهيم، سر كار نيامد، ميزنيم زير قانون؛ نه قانون را قبول داريم، نه رأى مردم را قبول داريم؛ اين نميشود. فتنه‌ى 88 همين جور بود. ادعا كردند كه قانون‌گرا هستند، بعد خب مردم به آنها رأى ندادند، اكثريت مردم به كس ديگرى رأى دادند؛ اينها بنا كردند دعوا راه انداختن كه چرا! كشور را، ملت را مدتى مضطرب كردند، دشمن را خوشحال كردند؛ البته آخرش هم در مقابل مردم ديگر تاب نياوردند و عقب نشستند. ...

گناه آتش‌افروزان فتنه‌ى 88 همين بود كه به قانون تمكين نكردند، به رأى مردم تمكين نكردند. ممكن است كسى بعد از انتخابات اعتراض داشته باشد؛ خيلى خوب، اين اعتراض ايرادى ندارد؛ اما راهِ قانونى دارد كه چگونه بايد اين اعتراض را بيان و دنبال كرد. اگر قانون را قبول داريم، بايد از آن راه برويم.

بيانات در اجتماع بزرگ مردم كرمانشاه

20/7/90


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 16:21  توسط عليرضا اشرفي نسب  |